علل عدم رشد و توسعه سیاسی در صدسال اخیر در ایران قسمت سوم

  • پرینت
.



دفتر پژوهش-حزب مشروطه ایران (لیبرال دموکرات) نشست ۱۵۰

علل عدم رشد و توسعه سیاسی در صدسال اخیر در ایران قسمت سوم

سخنران آقای مجتبی غروی

مجتبی غروی- سلام می‌کنم خدمت دوستان. بعد از شهریور ۲۰ که نیروهای خارجی وارد ایران شدند طبعاً یک خلأ قدرتی به وجود آمد که نتیجه آن به وجود آمدن احزاب مختلف بود. یکی حزب توده بود و دیگری جریان‌هایی بودند که طرفدار آلمان بودند مثل حزب آریا و سومکا و یک سری احزاب نیز به سرکردگی سید ضیاء طرفدار انگلیس همچنین احزابی هم بودند که اعضایشان تحصیل‌کردگان فرنگ بودند به‌مانند انجمن مهندسین که بیشتر ناسیونالیست بودند و در ضمن مذهبی هم بودند ولی این به معنی آن نیست که همه‌شان مذهبی بودند. بعضی از آن‌ها مثل بازرگان یا یدالله سحابی گرایش‌های مذهبی هم داشتند بعضی‌هایشان مثل فریور یا سنجابی ناسیونالیست بودند. این‌ها حزب ایران را از اتحاد دو حزب استقلال و میهن به وجود آوردند.
مهم‌ترین حزبی که در آن زمان به وجود آمد، حزب توده است. حزب توده، متأسفانه از هر نظر تأثیر منفی می‌گذارد. بعد از دوران رضاشاه که صنعت پیشرفت کرد یک طبقه نیرومند کارگر به وجود آمد و یک طبقه روشنفکر (عده‌ای که در خارج درس خواندند). بعد از رضاشاه , در جامعه شاهد جنبشی هستیم که با هر نوع دیکتاتوری مخالفت می‌کند؛ اما حزب توده اصولاً با مقوله دموکراسی کاری ندارد، دنیا را یک اردوگاه دوقطبی می‌بیند. یک‌قطب آن شوروی است که به‌اصطلاح حافظ منافع زحمتکشان است و قطب دیگرش هم آمریکا و کشورهای امپریالیستی هستند که حافظ منافع طبقات سرمایه‌دار و فئودال و ازنظر آن‌ها انگل‌های جامعه هستند؛ و بنابراین آن جنبش شکل‌گرفته در جامعه را منوط می‌کنند به حمایت از شوروی به‌عنوان برادر بزرگ‌تر و اینکه بتوان منافع زحمتکشان را تأمین کرد باید اول به فکر منافع آن‌ها بود.
در این سال‌هایی که ایران در تسخیر نیروهای خارجی است، شاه درواقع قدرتی نداشت. تا سال ۲۵-۱۳۲۴ که نیروهای خارجی ایران را ترک می‌کنند شاه آن‌چنان درصحنه سیاست به آن معنی شاه نیست. نه اینکه نباشد ولی قدرتی ندارد. احزاب و نخست‌وزیر و مجلس، صاحب قدرت بیشتری هستند. شاه از طریق مجلس و احزاب می‌تواند اِعمال قدرت بکند ولی مجلس تقسیم‌شده بود به فراکسیون‌هایی که بخشی از آن ممکن است طرفداری از شاه بکنند و درعین‌حال خیلی هم مستقل است؛ و بخشی که مخالف شاه و وابسته به بیگانه هستند.
بعد از شکست آلمانی‌ها در استالینگراد و درعین‌حال به دلیل تبلیغات الگوی اقتصادی استالین و شوروی، خیلی‌ها در جهان فکر می‌کردند که سرمایه‌داری دیگر توانایی باز زایی یا نوزایی خودش را ندارد و به پایان رسیده و الآن زمان انقلاب جهانی و سوسیالیسم است. در این شرایط حزب توده فعالیت و عضوگیری خود را بیشتر کرد. در سال ۱۳۲۳ از زمانی که شاه هنوز قدرت ندارد حزب توده سازمان نظامی درست می‌کند. درحالی‌که دیکتاتوری در حکومت نیست احتیاج به سازمانی نظامی وجود ندارد. در سال ۱۳۲۷ به‌طور مشخص که خودشان هم اقرار دارند بر این مسئله که تئوری در توطئه قتل شاه از طریق ارکانی با ناصر فخرآرایی در تماس است. از کیانوری هم انتقاد می‌شود ولی بااین‌حال با غفلت مأموران شوروی هیچ اتفاقی برای کیانوری نمی‌افتد. به‌هرحال منافع ملی ایران ازنظر حزب توده در مرحله دوم است، اصل منافع شوروی است.
می‌خواهم نتیجه‌ای را بگیرم چون عده‌ای می‌گویند که در حقیقت ۲۸ مرداد باعث شد که فعالان سیاسی آن دوران دو مؤلفه مهم پیدا کردند؛ ضد آمریکا و ضد خانواده پهلوی بودن. این حرف درست است ولی این‌که صرفاً ۲۸ مرداد باعث این دو مؤلفه شد به نظر من درست نیست. این مخالفت در قبل از ۲۸ مرداد هم به‌وسیله حزب توده اِعمال می‌شد ولی آن تأثیر را نداشت. مردم به آمریکا با نیت خوب نگاه می‌کردند چراکه تا آن موقع تماس‌هایی را که با آمریکا داشتیم -مثل مورد انقلاب مشروطیت که معلمی در تبریز به مشروطه خواهان کمک کرد و کشته شد و شوستر یا میلیسپو به ایران آمدند برای بهبود مسائل مالی- آمریکایی‌ها کمک کرده و مشکلاتی را در ایران حل کردند؛ بنابراین ایرانی‌ها با آمریکایی‌ها مشکلی نداشتند. نکته دیگر اینکه دکتر مصدق براثر تبلیغات تبدیل به مصدق شد. دلیل اول اینکه توده‌ای‌ها بعد از ۲۸ مرداد هرچقدر توانستند تبلیغ کردند، به‌تدریج این حزب به‌شدت بی‌اعتبار شد و پشت دکتر مصدق پناه برده و سعی کردند که از او بٌتی بسازند تا از آن طریق مخالفت خودشان را با خانواده پهلوی انجام بدهند. سعی کردند که مصدق را با الفاظی مثل دموکراسی (که تو دمکرات هستی درحالی‌که مصدق نه دمکرات است و نه سیاستمدار برجسته‌ای بود و نه این صفاتی را که برای او قائل می‌شدند زیاد به او تناسب داشت) بزرگ جلوه دهند. نمی‌توان از مصدق به‌عنوان یک دمکرات نام برد به دلیل اینکه دمکرات کسی نیست که بخواهد قدرت مجلس را محدود کند، یک دمکرات سعی می‌کند که مجلس را تقویت کند. دکتر مصدق از روز اول سعی کرد مجلس را تضعیف کند. اگر مجلس با او مخالفت می‌کرد می‌گفت شما که اینجا نشسته‌اید کی هستید؟ من نماینده آن مردمی هستم که در بیرون هستند. مردم بیایند توی خیابان، من برای آن‌ها صحبت بکنم.
نکته‌ای را که در رابطه با ملی شدن نفت می‌خواهم بگویم این است که؛ ملی شدن نفت توسط دکتر مصدق نبود. نفت قبل از دکتر مصدق ملی شد. نفت ایران در اسفندماه ۱۳۲۹ ملی شد. دکتر مصدق از ۳ اردیبهشت ۱۳۳۰ نخست‌وزیر شد. هیچ‌کدام، نه شاه نه نیروهای دیگر (البته به‌غیراز حزب توده) با ملی شدن نفت مخالف نبودند. بخشی از نیروهای واقع‌بین مثل رزم‌آرا یا خود شاه و افراد روشنفکر، قصد داشتند تا سهم ایران را از این نفت بیشتر بکنند. قراردادی که ایران قبلاً در زمان قاجار با انگلیس داشت، سهم ایران ۱۶ درصد بود. قرارداد ۱۳۰۳ که در زمان رضاشاه بسته شد سهم ایران را ۲۷ درصد کرد. در زمان مجلس پانزدهم و قراردادی که تصویب نشد، سهم ایران را ۳۸ درصد تعیین کرده بود ولی در همان موقع کمپانی‌های نفتی آمریکایی قرارداد مشابهی را با عربستان سعودی، کویت، عراق بسته بودند که ۵۰-۵۰ بود. یک‌بخشی از نیروهای واقع‌بین در ایران منظورشان از ملی کردن نفت این بود که انگلیس را مجبور کنند که قرارداد ۵۰-۵۰ ببندد.
مسئله این بود که ملی شدن نفت چند وجه داشت. آیا موضوع تنها مالکیت نفت بود؟ چون تنها مالکیت نفت نبود؛ تولید و استخراج نفت بود؛ مسئله حمل‌ونقل نفت بود و مسئله بازاریابی برای نفت. در رابطه با مالکیت نفت از همان روز اول مشکلی نبود و همه قبول داشتند که نفت مالِ ایران است. ولی مسائلی دیگر موردبحث بود. دکتر مصدق تنها می‌خواست انگلیسی‌ها را برکنار بکند. هیچ‌کس، نه خودش نه اطرافیانش هیچ دید مشخصی از نفت نداشتند. سیاستمدار واقعی باید توانایی نیروهای خودش را بشناسد. می‌گویند سیاست هنر ممکنات است. من تعجب می‌کنم از کسانی که از دکتر مصدق دفاع کرده و او را ستایش می‌کنند ولی مثلاً آقای احمدی‌نژاد یا جلیلی را موردنقد و سرزنش قرار می‌دهند. اگر بخواهیم ازنظر حق بگوییم، آقای احمدی‌نژاد یا جلیلی هم که حرف غلطی نمی‌زدند. می‌گفت اسرائیل ۲۰۰ تا بمب دارد دو تا هم من داشته باشم. چطور او داشته باشد من نداشته باشم؟ به او می‌گفتند نه او می‌تواند داشته باشد تو نمی‌توانی داشته باشی. سیاست را فقط حق تعیین نمی‌کند، امکانات و قدرت و ممکنات است که سیاست را تعیین می‌کند. دکتر مصدق نه نفت‌کش داشت، نه نیروی متخصص که بتواند نفت را استخراج بکند و نه امکان بازاریابی داشت. یک اقدامی کرد بعد در میانه راه ماند. این را هم بگویم که انگلیس از روز اول قصد داشت که مصدق را برکنار بکند ولی آمریکایی‌ها این اجازه را ندادند؛ به دلیل اینکه می‌ترسیدند با برکنار شدن مصدق روس‌ها به ایران وارد شوند. ترس آن‌ها این بود که ایران به دست کمونیست‌ها بیفتد. به همین دلیل هم آمریکایی‌ها هستند که جلوی انگلیس را می‌گیرند. حتی انگلیس کشتی‌های جنگی فرستاد ولی آمریکا آن‌ها را برگرداند و به‌شدت به انگلیس اعتراض کرد که به‌هیچ‌وجه نمی‌توان از نیروی قهری استفاده کرد چون روس‌ها از این مسئله استفاده می‌کنند. وقتی‌که مصدق به آمریکا رفت، نقل می‌کنند که شرکت‌های آمریکایی به مصدق گفته‌اند که حتی اگر ایران به‌وسیله کمونیست‌ها تسخیر هم بشود بهتر است تا اینکه قراردادی با ایران بسته بشود که بیشتر از ۵۰-۵۰ گیرش بیاید. چون اگر بیشتر از ۵۰-۵۰ گیرش بیاید تمام قراردادهای ما در بقیه دنیا از آمریکای لاتین تا خاورمیانه و جاهای دیگر به خطر می‌افتند؛ بنابراین برایش معین کرده بودند که بیشتر از ۵۰-۵۰ گیرت نمی‌آید. پیشنهاد این بود که بانک بین‌المللی پول به‌صورت نماینده, دو طرف نفت را استخراج کند یک پولی به ایران بدهد یک پولی هم به شرکت انگلیس بدهد و یک مبلغی را هم به‌عنوان کارمزد خودش بردارد و یک مبلغی را هم بگذارد توی یک صندوقی برای اینکه بعدازاینکه موضوع خسارت‌ بین ایران و انگلیس حل شد آن مبلغ را بابت خسارت به انگلیس بدهند. دکتر مصدق این را قبول نکرد گفت که در صورتی حاضریم با بانک بین‌المللی پول قرارداد ببندیم که به‌صورت نماینده ایران عمل بکند. بانک بین‌المللی می‌گفت که ما نمی‌توانیم ازنظر قانونی به‌عنوان نماینده ایران یعنی یک‌طرف دعوا، استخراج نفت را انجام بدهیم. ما باید به‌عنوان نماینده دو طرف، به‌عنوان کسی که میانجیگری بخواهد بکند این کار را انجام بدهیم. دکتر مصدق این را قبول نکرد. یک قراردادی دیگر ارائه شد که معروف است به پیشنهاد دوم انگلیس و آمریکا یا قرارداد چرچیل- آیزنهاور، چون آن موقع ترومن رفته بود و اوایل حکومت آیزنهاور بود. آن پیشنهاد دوم را هم فؤاد روحانی هم مصطفی فاتح می‌گویند بسیار پیشنهاد خوبی بوده، اصل ملی کردن نفت را پذیرفته بوده و حاضر هم بوده شرکت ملی نفت را هم به‌عنوان یکی از شرکت‌هایی که در کار بازاریابی هستند آن‌ها را وارد کنسرسیوم خودشان بکنند و از همان طریق خودش هم بازاریابی بکند و به قول فؤاد روحانی ۲۰ سال نفت ما را جلو می‌انداخت. دکتر مصدق آن را هم نمی‌پذیرد برای اینکه می‌گویند غرامت در این قرارداد مشخص نیست. آن‌ها می‌گفتند برای میزان غرامت باید به دادگاه لاهه مراجعه بکنیم؛ یعنی ایران موافقت بکند برای تعیین مقدار غرامت به دیوان لاهه مراجعه بشود. فؤاد روحانی به مصدق می‌گوید که شما به دادگاه لاهه هم مراجعه بکنید آن‌ها نمی‌توانند بیشتر از اندازه منطقی بگویند و این کار را نمی‌کنند، درحالی‌که قاضی انگلیسی هم در مرحله اول به نفع ایران رأی داد. ولی دکتر مصدق قبول نکرد و البته می‌گویند همراهانش هم در این کار تأثیر داشتند. افرادی مثل دکتر شایگان مخالفت کردند.
مسئله‌ای که باید در رابطه با دکتر مصدق گفت این است که در همان موقع افرادی در کنار مصدق بودند که راهنمایی‌های غلط ارائه می‌دادند مثل آقای بقایی. ایشان نظرش این بود که ما نفتمان را ملی می‌کنیم، کشتی به اسکله می‌آید، ما نفت به او می‌فروشیم، این کشتی می‌رود دوباره آن کشتی دیگر می‌آید. به گفته محمدعلی موحد در کتاب «خواب آشفته نفت»، می‌گویند نگاه دکتر بقایی این بود که فکر می‌کرد فروش و بارگیری نفت هم مثل دکان نانوایی است؛ که یکی می‌آید می‌گوید دو تا نان به من بده آن‌یکی می‌گوید چهارتا نان به من بده.
۳۰ تیر ۱۳۳۱ که دکتر مصدق بر سر انتخاب وزیر دفاع استعفا می‌دهد و شاه استعفایش را می‌پذیرد و قوام‌السلطنه را به نخست‌وزیری منصوب می‌کند، مردم به درخواست کاشانی به خیابان‌ها می‌آیند و شعار می‌دهند که ما مصدق را می‌خواهیم. جالب اینجا است؛ در ۳۰ تیر ۱۳۳۱ نیروی اصلی که استارت را می‌زند همین گروه شمس قنات آبادی است. همین گروهی که آقای شعبان جعفری و دیگران در آن بودند. در آن زمان این گروه را قیام مردمی می‌خوانند. در ۲۸ مرداد زمانی که کاشانی از دکتر مصدق می بُرد و مخالفش می‌شود و نیرویی که به خیابان می‌آید -البته خود شعبان جعفری نبوده و در زندان بوده ولی بقیه مثل طیب حاج رضایی در خیابان بودند- این‌ها اولین نیرویی هستند که به خیابان می‌آیند و به این‌ها می‌گویند اراذل اوباش! یعنی یکی از طنزهای تاریخ است. به یک سری نیروهای سلطنت‌طلب که در ۳۰ تیر به خیابان‌ها آمدند، اوباش می‌گویند و این‌هایی که ۲۸ مرداد به خیابان آمدند قیام ملی. در هر دو قیام، نیرو یکی بوده و در یکجا به تعبیر مخالف اوباش‌اند و در یکجا مردم. این‌یکی از طنزهای تاریخ ما است واقعاً. دکتر مصدق درزمینهٔ دموکراسی هم به معنی دموکرات محسوب نمی‌شود.
عزت‌الله سحابی در صفحه ۹۹ کتاب «نیم‌قرن خاطره و تجربه» نوشته: اقدام بعدی فداییان اسلام ترور سپهبد رزم‌آرا نخست‌وزیر وقت بود. این دو ترور سیاسی (منظور ترور هژیر است) سروصدای زیادی کرد و در سیر جریانات کشور خیلی تأثیر داشت. نکته قابل‌توجه آن بود که در زمان ترور رزم‌آرا، فداییان اسلام در ارتباط نزدیک با جبهه ملی بودند. ترور رزم‌آرا هم در جلسه‌ای که با حضور مرحوم نواب صفوی، مرحوم دکتر فاطمی، دکتر بقایی، مکّی، دکتر شایگان و سایر رهبران جبهه ملی البته بدون حضور دکتر مصدق و آیت‌الله کاشانی برگزارشده بود مطرح گشت. در این جلسه به دلایلی دکتر مصدق شرکت نداشت و دکتر فاطمی را به نمایندگی خود فرستاده بود. آیت‌الله کاشانی هم در آن جلسه حضور نداشت. این هم به دلیل اختلافات میان کاشانی و نواب بود. در آن جلسه سران جبهه ملی تحلیلی از وضعیت سیاسی کشور را ارائه می‌کنند که نتیجه کلی آن‌ها این بود که خطر اصلی وجود رزم‌آرا است و رزم‌آرا درصدد آن است که ایران را به انگلستان بفروشد. آن‌ها معتقد بودند که شاه فعلاً خطرناک نیست و همه کارها زیر سر رزم‌آرا است. در پاسخ به تحلیل‌های سران جبهه، نواب اظهار می‌دارد که فرض کنید رزم‌آرا امروز ساقط شد و در این حال فنجان چای خود را برمی‌گرداند توی نعلبکی و می‌گوید حالا رزم‌آرا ساقط شد آیا شما قول می‌دهید که پس از سقوط وی احکام اسلامی را اجرا کنید؟ اعضای جبهه ملی حاضر در جلسه جواب مثبت می‌دهند. به همین دلیل هم بود که بعدازاینکه جبهه ملی‌ها قدرت را به دست گرفتند فداییان اسلام می‌گویند «حالا که قول دادید قوانین اسلامی را رعایت کنید و اجرا کنید» جبهه ملی سر بازمی‌زند و به دلیل اینکه مشکلاتی بین فدائیان و جبهه ملی پیداشده بود. یکی از قوانینی که می‌خواستند اجرا بشود این بود که کارخانه مشروب سازی شمس قزوین تعطیل بشود درحالی‌که در آن زمان تنها مکان درآمد بود و یا دخانیات که منبع تأمین مالی دولت بود. این درخواست‌ها عملی نشد، فدائیان فاطمی را ترور کردند که البته به او تیراندازی کردند ولی کشته نشد.
دکتر مصدق در خاطرات و در قسمت آخر کتاب "مأموریت برای وطنم " از شاه نقل‌قولی را آورده؛ می‌گوید شاه گفته است که جبهه ملی در کشتن رزم‌آرا مؤثر بود و او بود که نقشه قتل رزم‌آرا را کشید. مصدق جواب می‌دهد که اعلیحضرت خودشان بهتر می‌دانند که کشتن رزم‌آرا کار هرکسی که بود به نفع اعلیحضرت تمام شد. چون اعلیحضرت اگر یادشان باشد، قبل از آن در هفته‌های قبل از من خواستند که نخست‌وزیر بشوم ولی من نپذیرفتم به خاطر اینکه ازنظر من شاه درزمانی که مجلس هست حق عزل و نصب نخست‌وزیر را ندارد. این حرف آقای دکتر مصدق به نظر درست می‌آید چون موقعی که مجلس باز است نباید شاه نخست‌وزیر را عزل یا منصوب کند؛ اما اگر آقای دکتر مصدق به‌عنوان یک دمکرات شناخته می‌شود، نمی‌بایست با یک گروه تروریستی (فدائیان خلق) نقشه قتل نخست‌وزیر قانونی مملکت را می‌کشیده. دوماً اگر می‌دانسته و مطمئن بوده که آقای رزم‌آرا در خدمت خارجی است و عامل خارجی است، ایشان نمی‌بایست پیشنهاد نخست‌وزیری که از طرف شاه به او شده بوده رد می‌کرد. درعین‌حال رفتار خود دکتر مصدق با مجلس هفدهم، رفراندوم که اولاً قانونی نبوده و بعد صندوق‌های مختلفی برای رأی‌گیری می‌گذارند یکی برای موافقین و یکی برای مخالفین و هرکدام هم در محل‌های مختلف. آن موقع بارها من خودم دیدم که در هنگام رأی‌گیری افرادی که رأی موافق می‌دادند مشکلی نداشتند. آقای مصدق که خود دکتر حقوق بوده حداقل می‌بایست می‌گفت که آراء باید مخفی باشد؛ یعنی من هیچ‌چیز پیدا نکردم که بگویم دکتر مصدق به این اعتبار دمکرات بود. حالا آقای مشیری و آقای ارسی یا دیگران می‌گویند او سمبل دموکراسی بوده.


بابک قطبی- جناب آقای غروی، برای من سؤالی پیش می‌آید. در صحبت‌هایتان به این نتیجه می‌توان رسید که دکتر مصدق آدم دمکراتی نبوده و شاید هم سیاستمدار آن‌چنانی هم نبوده. آیا می‌شود رابطه‌ای بین ۲۸ مرداد تا ۱۵ خرداد ۴۲ و بعدازآن تا ۲۲ بهمن ۵۷ پیدا کرد؟ سؤال بعدی اینکه چرا آیت‌الله کاشانی یا مذهبیان حداقل در یک محدوده زمانی با توده‌ای‌ها همکاری می‌کردند؟ و سؤال سوم؛ یک قسمت از سخنان یا نوشته‌های شادروان همایون هست که می‌گوید، دست نخوردن ایران بعد از جنگ جهانی دوم و اینکه به‌اصطلاح به آن گروه یا کشورهای کمونیستی یا بلوک شرق نپیوست در همین سیاستمداری آقای مصدق و قوام بوده. این را شما چگونه بررسی می‌کنید؟

غروی- در مورد صحبتی که آقای همایون کردند، مشخص است که قوام به شوروی رفت و سعی کرد با آن‌ها به توافقی برسد و واگذاری امتیاز نفت را که روس‌ها دنبالش بودند موکول کرد به موافقت مجلس ولی درعین‌حال یک مسئله‌ای بود که مجلس چهاردهم به پیشنهاد مصدق قانونی را تصویب کرده بود که تا زمانی که نیروی خارجی در ایران هست، هیچ نخست‌وزیری حق ندارد امتیاز نفت را به کشور خارجی بدهد. قوام‌السلطنه به این استناد کرد و گفت اولاً مجلس نمی‌تواند به این مسئله رسیدگی کند چون خودش تصویب کرده که اگر یک نیروی خارجی در ایران باشد مسئله دادن امتیاز نفت قابل‌بررسی نیست. پس شما نیروهایتان را ببرید من این لایحه را می‌برم به مجلس و سعی می‌کنم موافقتشان را بگیرم. به‌هرحال شوروی چون خودش حزب دمکرات را درست کرده بود فکر کرد که قوام‌السلطنه این رأی را می‌گیرد که بعد هم آن کار را نکرد، این کمکی بود که قوام به حفظ تمامیت ارضی کشور کرد. به نظر من کمک اگر بخواهیم یک نقطه مثبت از پایمردی دکتر مصدق بگوییم؛ وقتی توده‌ای‌ها از او می‌خواهند که اسلحه را به آن‌ها بدهد و در اسلحه‌خانه‌ها را به روی آن‌ها باز بکند، او قبول نکرد.
کاشانی و بقایی و مکّی همه با مصدق بودند. جدا شدن این‌ها از دکتر مصدق به دلیل خودخواهی‌های شخصی از دو طرف بود. به قول سنجابی و نزدیکان دکتر مصدق می‌گویند که پیرمرد مرغش همیشه یک‌پا داشت. اولین اختلافی که بین بقایی و مکّی از یکسو و مصدق از یکسوی دیگر افتاد، بر سر همراهی متین دفتری در سفر به آمریکا بود که دکتر مصدق اصرار داشت دامادش را با خودش ببرد ولی آن‌ها می‌گفتند این متین دفتری کاری برای نفت نکرده، موافق با ملی شدن نفت نیست، برای چه باید بیاید؟ یک اختلاف دیگر سرلشگر فضل‌الله زاهدی بود. شما می‌دانید زاهدی یک دوره‌ای وزیر کشور دولت دکتر مصدق بود. اصلاً وقتی‌که او وزیر کشور بود و قبل از تشکیل مجلس شانزدهم او بود که نگذاشت تقلبی در انتخابات بشود. وقتی دکتر مصدق سرلشگر زاهدی را کنار گذاشت کنار، مکّی خیلی عصبانی شد. کاشانی می‌خواست اِعمال قدرت بکند و خودش را یکی از ستون‌های این حرکت می‌دید، دکتر مصدق هم نمی‌خواست به او بها بدهد. مخصوصاً پسر کاشانی کسی بود که از این فرمایشات زیاد می‌کرد و دکتر مصدق هم به او بها نمی‌داد. درعین‌حال این را بگویم؛ برای مثال شما با من و یکی دو تا دوست دیگر یک شرکت یا مغازه‌ای را درست کردیم وقتی مغازه نمی‌چرخد، یا یک مغازه داشتیم انتظار داشتیم پنجاه‌هزار تومان سود بکنیم حالا آمدیم سر برج حساب می‌کنیم می‌بینیم هفتاد هزار تومان هم ضرر کردیم. بنده و شما و دوستان دیگر سعی می‌کنیم تقصیر را سر همدیگر بیندازیم. حالا در سطح کشور این را بگوییم، به مردم گفتیم که این نفتی را که به انگلیس می‌فروختیم، اگر خودمان بدون دخالت کشورهای خارجی نفت را بفروشیم وضعمان خوب می‌شود بعد می‌بینیم که وضعمان بدتر شد، نفتمان را نخریدند، این شکست را که می‌بینیم بینمان اختلاف می‌افتد. این هم جزو تبعات همین عدم موفقیت بود؛ یعنی اگر دکتر مصدق موفق شده بود یا کمتر لجبازی از خودش نشان می‌داد و یکی از پیشنهادهای نفتی را قبول می‌کرد که ازنظر اقتصادی بتواند مشکل را حل بکند این اختلافات رخ نمی‌داد. این را آقای کاتوزیان می‌گوید. او یک مقاله‌ای دارد تحت عنوان اینکه ۲۸ مرداد اجتناب‌پذیر بود. اگر دکتر مصدق موفق شده بود در یکجایی ازنظر اقتصادی مسائل را حل بکند، نه اختلافاتش با شاه آن‌قدرها اوج می‌گرفت نه اختلافاتش با کاشانی و دیگران اوج می‌گرفت.
در مورد سؤال اولتان، ۲۸ مرداد وقتی اتفاق افتاد مردم سکوت کردند. واقعیت قضیه این است که دکتر مصدق درزمینه های مختلف شکست خورد. ولی آن چیزی که باعث شد دکتر مصدق دوباره محبوب بشود متأسفانه کاری بود که حکومت کرد و آن محاکمه‌ای بود که در رابطه با دکتر مصدق ترتیب داد. آمدن دکتر مصدق، آن اداهایی که درآورد، آن مریض بازی‌هایی که درآورد و درعین‌حال، حتی به گفته دوستانش، از هر هنرپیشه‌ای بهتر بازی کرد این حقیقت است و به فضای فرهنگی ایران بعد از ۲۸ مرداد اصولاً بی‌توجهی شد. این را می‌گویم به خاطر اینکه مقایسه کنید با رژیم آخوندها. شما می‌بینید که رژیم آخوندی روزبه‌روز نیروهایش را از دست می‌دهد به خاطر اینکه رژیم قرون‌وسطایی است. ولی واقعیتش سعی می‌کند در سینما، در ادبیات همیشه یک خط موازی را ایجاد بکند. شاه دنبال یک چنین چیزی نبود. شما شعرای آن موقع را در نظر بگیرید، نویسنده‌های آن موقع را در نظر بگیرید. چه کسانی بودند؟ شاملو بود و کسرایی. شما آیا شاعری را می‌شناسید که طرفدار رژیم بود؟ اصلاً رژیم بی‌توجه بود به این مسئله. به فضای فرهنگی بی‌توجه بود. فضای فرهنگی آن دوران تا ۵۷ فضای چپ بود و بعد هم نیروی مذهبی. نیروی مذهبی مخصوصاً از سال ۴۲ بخشی از همین روشنفکران چپ به این فکر افتادند چون نیروی بسیج آخوندها را دیدند (حرکت ۱۵ خرداد یک حرکت ارتجاعی بود و مشخص است) و اینکه باقدرت بسیج آخوندها توانستند مردم را با این ماه محرم به خیابان‌ها بکشند بیاورند. یک‌بخشی از طیف چپ به این نتیجه رسیدند که این‌ها نیرو دارند ما می‌توانیم از این نیرو استفاده بکنیم برای اینکه آخوندها را بکوبیم.
درست است که شاه از برخی از آخوندها استفاده می‌کرد و پول می‌داد ولی به کی ها پول می‌داد؟ به آخوندهایی مثل شریعتمداری و خویی که معتقد بودند دین و دولت از هم جدا هستند. ولی گروه مخالفی که الآن شاه را انتقاد می‌کند که تو به مذهب بها دادی، خودش از کی دفاع می‌کرد؟ خودش از آخوندها دفاع می‌کرد. ما دو تا روحانیت داریم، روحانیت مرتجع، روحانیت مترقی. روحانیت مترقی آن است که به امر سیاست کاری نداشته باشد و روحانیت مرتجع آن است که مخالف رژیم باشد.

مختاری- با سپاس از آقای غروی و اطلاعاتی که در اختیار ما گذاشتند. در مورد ترور رزم‌آرا شما فرمودید که قسمتی از طرفداران دکتر مصدق در این قضیه سهیم بودند. آقای دکتر مصدق درزمانی که نخست‌وزیر بوده بازمانی که نماینده مجلس بود، آیا تفاوتی داشته و ایشان دمکرات نبوده؟ آیا در همه زمینه‌ها و زمان‌ها همین فُرم بوده یا نه وقتی‌که نخست‌وزیر می‌شود این خصوصیات بیشتر نمایان می‌شود. مخصوصاً در مورد رفراندوم؟

غروی- در مورد رفراندوم من عرض کردم، دو تا صندوق بوده مثلاً در تهران یک صندوق در میدان راه‌آهن بوده یکی در بهارستان. در بهارستان مخالفین می‌رفتند رأی می‌دادند و در راه‌آهن موافقین رفراندوم. می‌گویند در آنجایی که مخالفین رأی می‌دادند توده‌ای‌ها هم جمع شده بودند یا به‌هرحال طرفداران دکتر مصدق و کسانی که می‌خواستند رأی مخالف بدهند حتی مورد ضرب و شتم هم قرارگرفته بودند. عرض کردم، اصولاً اصل رفراندوم بر این است که آراء مخفی باشد. وقتی مثبت یا منفی بودن رأی من مشخص است دیگر رأی مخفی نیست، دیگر رفراندوم نیست.
درزمینه ای که فرمودید آیا دکتر مصدق در تمام ادوارش این‌طوری بود. نه دکتر مصدق در آن موقعی که نماینده مجلس بود با اختیارات فوق‌العاده همه وزرا مخالفت می‌کرد. او می‌گفت که مجلس حق توکیل در وکالت را ندارد. ولی وقتی خودش در قوه اجراییه قرار گرفت از همان روز اول اختیارات فوق‌العاده خواست. دکتر مصدق در خاطرات خود یک‌حرفی در این رابطه می‌زند که اتفاقاً به نظر من نشان می‌دهد که دمکرات نیست. می‌گوید که: «قانون اساسی برای مملکت است نه مملکت برای قانون اساسی.» یعنی در حقیقت مخالفت با دولت را مساوی با مخالفت با منافع ملی کشور گرفته بود؛ یعنی خودش را معیار کرده بود و این کار یک دمکرات نیست.

مختاری- پرسش اول من این بود که دوستان دکتر مصدق در ترور رزم‌آرا دخیل بودند. آیا فقط گفته‌های آقای عزت‌الله سحابی را می‌شود سند کرد یا خود دوستان مصدق که از او جدا شدند این موضوع را تأیید می‌کنند؟

غروی- راجع به رزم‌آرا حرف‌وحدیث زیاد است. علتش هم این است که رزم‌آرا اصولاً آدم قدرت‌طلبی بود؛ بنابراین یک مخالفتی بین شاه و رزم‌آرا هم وجود داشته. ولی به نظر من اینکه رزم‌آرا را چه کسی کشته، اهمیت درجه دوم را دارد. ازنظر من مهم این است که یک جریانی که خودش را به‌اصطلاح حامی دموکراسی می‌داند اصلاً نباید برود با یک جریان تروریستی مثل فداییان اسلام بنشیند گفتگو بکند و از آن‌ها بخواهد که نخست‌وزیر را بکشند.

فرهی- جناب غروی من می‌خواهم برگردم به ۲۸ مرداد. کسانی می‌گویند که درواقع در ۲۵ مرداد چون مصدق گردن ننهاد به‌فرمان پادشاه و فرمان هم قانونی بوده، درواقع می‌توان فرض کرد که کودتا از طرف مصدق شروع‌شده بود. خواهش می‌کنم که راجع به این موضوع یک روشنگری بفرمایید. بعد هم آقای قطبی راجع به روحیات و اخلاقیات مصدق یک نظری دادند، به قول آقای خلیل ملکی که به آقای مصدق می‌گوید شما نه‌فقط عوام‌فریبید بلکه دنباله عوام هستید. این قضیه می‌تواند ربطی داشته باشد به مخالفت‌هایی که با پادشاه داشت و یا به خاطر این مخالفتش و به خاطر نسبتی که با قاجاریه داشت؟ مثلاً احمدشاه را شاه جوانمرد می‌دانید و امثالهم.

غروی- البته در مورد قوام‌السلطنه خیلی روشن‌تر می‌شود این را گفت که قوام‌السلطنه کینه شخصی با خانواده پهلوی داشت. او از احمدشاه به‌عنوان شاهی که طبق قانون اساسی عمل کرده نام‌برده. در فاصله این شش سال ما ۱۶ تا نخست‌وزیر عوض کردیم، مجلسی هم نبود. تمام احکام نخست‌وزیری در غیاب مجلس اجرا می‌شد. ولی مصدق این نکته را -طبق قانون اساسی در غیاب مجلس عزل و نصب نخست‌وزیرها با شاه بود- ملاک نمی‌گیرد. درحالی‌که طبق قانون اساسی این اختیار را شاه داشته.
مسئله این است که بعدازاینکه چرچیل و آیزنهاور پیشنهاد دوم را به دکتر مصدق ارائه دادند؛ احساس کردند که دکتر مصدق هیچ پیشنهادی را نمی‌پذیرد. به نظر می‌آید طوری می‌خواهد عمل بکند که به‌جز نابود کردن امتیازات غرب در رابطه با مسئله نفت، به هیچ حد پایین‌تری رضایت نمی‌دهد. حرف جناب قطبی هم در اینجا کاملاً صحیح است یعنی واقعیتش این است که از سیاست دنیا چیزی نمی‌دانست. سیاستمدار باید رابطه نیروها را بداند که کجا می‌تواند پیش برود. تقی زاده به او می‌گفت، تو ببین اینجا تا کجا می‌توانی پیش بروی. اگر به ما آن پنجاه‌درصد را می‌دهند، ما آن پنجاه‌درصد را بگیریم. بعد سعی کنیم بیشتر بگیریم. همین کاری که شاه کرد، شاه ۳ سال بعد از امتیاز کنسرسیوم با یک شرکت آلمانی قرارداد بست. از جنگ بین اعراب و اسرائیل استفاده کرد و امتیازات بیشتری گرفت، شرکت‌ها را محدودتر کرد، یعنی قدم‌به‌قدم. مصدق این‌جوری نبود، مصدق حاضر نبود که این کار را بکند.
نکته اصلی حرفم این است که شروع کردند طرح برای کودتا. مسئله این است که اگر بگوییم ۲۵ مرداد کودتا بود و بپذیریم کودتا بود، من می‌گویم این اولین اقدام غربی‌ها بود در رابطه با نفت ایران، آخری نبود. باید در نظر گرفت شاه آن موقع شاه جوانی بود، هنوز به‌هیچ‌وجه عکس‌العملی از خود نشان نداده بود که به او بگویند دیکتاتور است. تا آن موقع همیشه به حرف مجلس گوش کرده بود، در روابطش بسیار روابط دوستانه‌ای با اطرافیان داشت. همه‌کسانی که راجع به او صحبت می‌کنند حتی مخالفینش، مثل مکّی یا آوانسیان یا دیگران نقل می‌کنند که خیلی با آدم می‌گفت، می‌خندید و خیلی دوستانه برخورد می‌کرد. آن شاه خیلی شاه محبوبی بود. اینکه شما بیایید مجسمه‌ها را بردارید، بعد بیایید شیشه‌ها را خردکنید، کاری که سازمان جوانان حزب توده می‌کرد، یکهو معادله را به هم زد. انگلیسی‌ها هم این وسط کمکی که می‌کردند این بود که مسئله را داغ می‌کردند. منظور این است که این اول کار بود، در همان موقع تیمور بختیار در ۲۸ مرداد در تهران نبود. تلاش او این بود که بختیاری‌ها را بشوراند. نقشه دوم انگلیس این بود که در خوزستان یک منطقه آزاد ایجاد بکند. حالا اگر تمام ایران را نمی‌توانند بگیرند حداقل خوزستان را جدا کنند. تیمور بختیار نشان داد که توانایی این تجهیز را دارد. چراکه چند سال بعد در دهه ۴۰ وقتی بین شاه و تیمور بختیار درگیری شد، تیمور بختیار این توانایی را داشت که داوودی، ضرغام و امثال این‌ها را متحد کند و علیه شاه بشوراند. اگر حزب توده موفق می‌شد که اسلحه به دست بگیرد، از روس‌ها درخواست کمک می‌کرد. اتفاق بدتر این بود که روس‌ها ایران را بگیرند و ما تبدیل بشویم به یکی از ایالت‌های روسیه. حالا بعد از ۷۰ سال اگر آزاد می‌شدیم یا نمی‌شدیم.
منظورم این است که سناریوی بسیار بدتری در انتظار ما بود. دکتر مصدق هم با نزدیکی‌هایش با جبهه ملی، با فداییان اسلام و نیروهای اسلامی؛ هیچ بعید نبود که نیروهای اسلامی قدرت را به دست می‌گرفتند. اتفاقاً احتمال اینکه آن‌ها قدرت را به دست می‌گرفتند خیلی بیشتر از آن بود که یک نیروی دمکراتی در جامعه ایجاد بشود؛ یعنی یک دمکرات احتیاج دارد به یک تمرین. یکی از دلایلی که آخوندها نتوانستند خط خودشان را پیش ببرند به خاطر همان حرکت مدرنیسمی بود که در دوران محمدرضاشاه مخصوصاً از سال ۴۲ شروع شد. قبل از آن نمی‌شد زیرا مسئله اقتصادی بود و دوستان می‌دانند که یک موقعی امینی می‌گفت ما ورشکست هستیم. نفت ایران را نمی‌خریدند. از ۴۲ به بعد است که یواش‌یواش نفت می‌فروشند و ازنظر اقتصادی وضع یک مقداری بهتر می‌شود، برنامه‌ریزی اقتصادی می‌شود، سازمان برنامه‌ای به وجود می‌آید. نه اینکه فکر وجود نداشته بلکه پول و امکاناتش نبوده. واقعیت این است که جهش اقتصادی بین ۴۰ و ۵۰ اتفاق می‌افتد. بیشترین توسعه، زمانی در ایران اتفاق می‌افتد که نفت قیمتش حدود ۲-۳ دلار بالا می‌رود. تولید نفت می‌رود بالا، یواش‌یواش شرکت‌های خصوصی درست می‌شوند.

بابک قطبی- جناب غروی از شما سپاسگزار هستم.